| بانوی بی تاب |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
تنها یک شاخه سرد کافی بود
یک گوشه کاغذ
یا یک انگشت که به من بیالایی
مثل تمام مگسها ، مورچه ها و سوسکهای لزجی
که تمام عمر
با چشمانم که تب می کرد
و گونه هایم که مثل نبض میزد
تند و سریع وارونه میکردم
تا زندگی جریان یابد
و روز نمیرد
تنها کمی آفتاب کافی بود تا بالهایم
که در منجلابتان
بر زمین دوخته شده بود
اوج بگیرد
و وارونه نمیرم
من چشم به آسمان
تا آخر تو ...
در دلم
دست و پا خواهم زد
...شب نزدیک است
...: مکث
| لینک |
پروانه به چه کار است
برای آنان که آسمان ندارند
لکه سیاهی از یک تشویش
قابی سرد بر دیوار
حورشید جایی دیگر است
| لینک |
زمین تفدیده خارها تقدیم بهار می کند
و خون پاهای خورشید
شب دل را رسوا
در گوش کلاغها نجوا می کند
ای پرسه زنان بیداری زده
از این دالان ترش رو با ما
تا انتهای شب آیا
راهی به پایان هست ؟
| لینک |
پرده را که کنار کشی
جای پاهایم
بر بوی خیس چمنها
گل نشان جاده است
و شاید رو که گردانی
مثل ماهی گرداگرد خوابت
ستاره ها را
دانه دانه چیده باشم
قبل از اینکه خورشید بیاید
قبل از آخرین خسوف
| لینک |
امروزدیگر
پشت وجودم خنکای تو جاریست
تا این زغال تبدیده را
از قلبم که میان پلکهایت
مثل دل کبوتران است
بدست دریا سپارد
برای آغاز
یک سوال بی پایان
آیا دلم را خواهی بارید .
| لینک |
دست که بر گیسوانم میگذارم
صدای باران
همهمه کوچه می شود
با خنده ای که می گوید سلام
دور از چشم آفتاب
هفت رنگین کمان را می رقصیم
نه سرخ نه آبی
رنگ مه رنگ نگاه بی کلام
دلمان که غنج رفت
جاده تو را میخواند
و آه ... دیگر من
دوستت میدارم یک کلام .
| لینک |
گاه باید خندید و رفت
گاه باید قصه شد
گاه مثل یک قاصدک
مدیون یک پرواز شد
آسمان آبی سرخ سبز
هرچه هست این قصه را
هرگزش اهداف نیست
جرعه سرکش کودکم
غصه را پایان نیست
آه ای طفل خسته بشتاب
این لحظه پایانیست.
برای یک دوست...
| لینک |
از دل من تا دل این سرزمین
هزار گل سیب است
برای خرامیدن و آمدنت
ضمانت آفتاب
آیا دیگر سیبها شیرین نیست
که تمام هوا مه گرفته انتظار است
خرگوشها را هم صدایی نیست
شاید آفتاب مرده است
که باید مثل یک آهو خرامید و رفت
| لینک |
در همهمه سرد پاییز
باد دلتنگ
چشم در غلاف گیسو کرده است
و بی تاب و مه آلود
روی نقشهای توری شیشه
رد تازه ای را می خواند
آواز آشنای مردی
که ناگفته میداند
و با کلام اول
بر دل شیشه ای اش میبارد
چه خوب نقشیست امروز
که دستها پایین خط افق میخوانند
و چشمها میان ماه و ستاره عاشق می شوند
کاش دیروز را
هرگز جامه سفر نبود
| لینک |
ای قدمهاتان ، ساکت
اسب سرکش آرام
همه ساکن باشید
امروزم لب پرچین دلم
عشق افطار است
در دوردست کسی
معجزه میدوزد .
| لینک |

