< deeedooo> بانوی بی تاب


   غروب انتظار می کشد ... مژده میرحسینی   

زمین تفدیده خارها تقدیم بهار می کند

و خون پاهای خورشید

شب دل را رسوا

در گوش کلاغها نجوا می کند

 

ای پرسه زنان بیداری زده

از این دالان ترش رو با ما

تا انتهای شب آیا

راهی به پایان هست ؟

لینک
   خسوف ... مژده میرحسینی   

پرده را که کنار کشی

جای پاهایم

بر بوی خیس چمنها

گل نشان جاده است

و شاید رو که گردانی

مثل ماهی گرداگرد خوابت

ستاره ها را

دانه دانه چیده باشم

قبل از اینکه خورشید بیاید

قبل از آخرین خسوف

لینک
   باران ... مژده میرحسینی   

 

امروزدیگر

پشت وجودم خنکای تو جاریست

تا این زغال تبدیده را

از قلبم که میان پلکهایت

مثل دل کبوتران است

بدست دریا سپارد

برای آغاز

یک سوال بی پایان

آیا دلم را خواهی بارید .

  

لینک
   یک کلام ... مژده میرحسینی   

 

دست که بر گیسوانم میگذارم

صدای باران

همهمه کوچه می شود

با خنده ای که می گوید سلام

 

دور از چشم آفتاب

هفت رنگین کمان را می رقصیم

نه سرخ نه آبی

رنگ مه رنگ نگاه بی کلام

 

دلمان که غنج رفت

جاده تو را میخواند

و آه ... دیگر من

دوستت میدارم یک کلام .

لینک
   لحظه پایانی... مژده میرحسینی   

گاه باید خندید و رفت

گاه باید قصه شد

گاه مثل یک قاصدک

مدیون یک پرواز شد

آسمان آبی سرخ سبز

هرچه هست این قصه را

هرگزش اهداف نیست

جرعه سرکش کودکم

غصه را پایان نیست

آه ای طفل خسته بشتاب

این لحظه پایانیست.

برای یک دوست...

 

لینک
   برهوت ... مژده میرحسینی   

از دل من تا دل این سرزمین

هزار گل سیب است

برای خرامیدن و آمدنت

ضمانت آفتاب

آیا دیگر سیبها شیرین نیست

که تمام هوا مه گرفته انتظار است

خرگوشها را هم صدایی نیست

شاید آفتاب مرده است

که باید مثل یک آهو خرامید و رفت

لینک
   اینسوی باران ... مژده میرحسینی   

در همهمه سرد پاییز

باد دلتنگ

چشم در غلاف گیسو کرده است

و بی تاب و مه آلود

روی نقشهای توری شیشه

رد  تازه ای را می خواند

آواز آشنای مردی

که ناگفته میداند

و با کلام اول

بر دل شیشه ای اش میبارد

چه خوب نقشیست امروز

که دستها پایین خط افق میخوانند

و چشمها میان ماه و ستاره عاشق می شوند

کاش دیروز را

هرگز جامه سفر نبود

لینک
   شق القمر ... مژده میرحسینی   

ای قدمهاتان ، ساکت

اسب سرکش آرام

همه ساکن باشید

امروزم لب پرچین دلم

عشق افطار است

در دوردست کسی

معجزه میدوزد .

لینک
   بانوی بی مو خلخال ... مژده میرحسینی   

در سرزمینی که تاراج و فحشا

خواهران هم شیرند

و نسیم به نیت انهدام استخوان

بر پیشانی های بی چروک

بوسه تب دار می زند

امید را چگونه فردایی

بانوی دیروز را

هزاران رود یکپارچه بر سر بود

و پا در سرخ و سیاه رگهای خون آلود

امروز که خلخال به تاراج میرود

و باد باران از سر میشوید

آیا کسی برای این پیر بانو

مرثیه ای خواهد خواند

فردا خورشید نیز

برای بانوی بی مو و بی خلخال

خواهد گریست

لینک
   دیگر هلال گشته ایم... مژده میرحسینی   

خسته از رفتن بود و افتاده

چون ریشه های سترگ بر دل خاک

یا چو باد کور و ویرانه

بگذر از من ای افسون حیلت کار

کز دامنت هزار بار غم جستم

بگذر ای موج هر جایی

بگذر ای خورشید  شیرین کار

آفتابی گر بود من و دل بی تو

هزار باره بر این خاک تفدیدیم

قصه ای اگر بود شوری موج

هزار ناله اش باریدیم

دستانت اگر بر دلم کوبید

هرگزش نبود شوق آشنایی

تق تق بارانی بی تاب

بر سقف ویران این شیروانی

بگذر از من که نه تمنای ریشه ای دارم

نه نیاز سر به بالایی

پیله کرده ام دیگر

چون ماه سپید بلند بالایی

لینک